تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 13:17

یکی در شهر بیمار است.

بالای خانه نیمه، روی سر در دانشکده، آویزان از دار- بستِ چوبی بانک رفاه، دخترک بیمارستان ها، با انگشت اشاره چهره اش را نصف می کند. هیسس. شبیه دخترک فیلم جن گیر است. وقتی می خندد، چشمانش ترک  می خورد. او اصلا نمی خندد.
قطاری از آدم هایی که دهانشان یخ بسته، صدایشان روی زمین می ریزد؛ در ذهنم برف می بارد. همه جا صدای برف را می شنوم.
همیشه، آن بالا، دخترکی می نشیند، روی پل عابر، با هر قدمی که روی پله ها بر می دارم، همان خنده ها زیر کفشم قیژ قیژ می کند. دخترک آن فیلم جایش نشسته، چشمانش ترک می خورد و می فهمم که او دخترم را بلعیده. مثل سکه ای که در دهانش فرو کردم...
روی تاکسی ها پرچم زده اند. تاکسی.. دربست. در را می بندم. سر چهار راه از آینه می پرسد کجا می روم؟ توی خودم می گویم آخر این جهنم. در آینه می خندد، صدای خنده اش دارد سرم را می شکافد. آینه را نگاه می کنم، چشمانش ترک می خورد. دستم را روی سرش می گذارم و بی وقفه به فرمان می کوبم.. بیرون می پرم. صدایم روی آسفالت می ریزد. پایم را رویش می کشم و در سرم برف می بارد.
به طرف دیوار می دوم، می دوم.. تمام جانم را در پاهایم می ریزم و سرم را با شدت به دیوار می کوبم.. سرم از وسط می ترکد. تنها می شوم. تنها..
برف می بارد.. هیسس. برف می بارد..
همسرم گدا شده است. دستش را می گیرم و راه می رویم.. با سری که باز شده. او در سرم نمی خندد.
تلو، تلو، می خورم و با صورت روی زمین می افتم...

هوا گرم می شود، انگشترم را در دستم حس می کنم، توی رگهای دستم می دود، تا روی گردنم، صورتم.. چشمم باز می شود. سقف خانه ام.. همسرم کنارم نشسته است. دستش را توی موهایم فرو می برد. می خندم . چمشانش ترک می خورد.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 1:46

   مدتی هست از تو نگفته ام آرام دل. روز و شب نزدیکتر شده ایم، بی عادت. دست هایم، آغوشم، آنقدر هوایت را لمس کرده اند که می توانم تو را نفس بکشم. به تو که فکر می کنم عطر تنت در سرم می پیچد. شال سبزت که دوست داشتم در آن گم شوم. دست های روشنت..
آرام دل، در روزهایی که سخت گذشت و آزارت دادم، دلت خراشید و نلرزید. این بار نه غصه هایم را که خودم را به دوش کشیدی. منِ زخمیِ مانده. تویی که همیشه یک قدم پیش بودی، بالا بودی.
می دانی که عیار ایمانم، عمق چشمان توست.
هر بار از تو نوشتم، نامت در چشمم درخشید و تار شد، مدادم قد کشید، کاغذ سفید تر شد. قلبم به لرزه افتاد؛ کم آوردم. دانستم که این لحظه تاب از تو گفتن را ندارد..
آرام دل، می دانم، می دانم بارها دوستت داشته اند و دوستت خواهند داشت. و تو هیچ گاه لبخندت را دریغ نکرده ای و نتوانی کرد. اما، آن نگاه بزرگ، تنها با من حرف زده، چشمانت تنها با من خندیده، لرزیده.. نمی توانم احساسم را بگویم.. نمی دانم چطور قدر صبوری هایت را، قلب وسیع و آرامت را، خواهم فهمید. چقدر زیادی.. و من ابایی ندارم از اینکه این را بدانی.

در این روزها هم که بهانه خندیدنش فقیر است و پس هر خنده، دهانم تلخ می شود، باز به تو و خیال تو پناه می برم. تنها قاب لبخند توست که نمی شکند.
آرام جانم، کاش بدانی در تمام قصه من، فارغ از کلاغی که به خانه رسید و نرسید، تنها نگاه تو راست بود.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 15:58

نمی خواهم عادت کنم به این روزها. روزهایی که هر روزش خبر شهادت برادر و خواهری گونه ام را گرم می کند. چشمانم تار می شود و به نامشان خیره می مانم. امیر جوادی، رامین قهرمانی، روح الامینی، هاشم زاده، اعرابی، کامرانی... پیشانی ام را به دستم تکیه می دهم. انگار حس می کنم؛ دندانی که می شکند، شلاقی که بر تن خیسم می خورد، و تنم را که بر آسفالت داغ می کشند.. سرم درد می کند. یاد مادر می افتم؛ با چشمانش که برایم مرثیه می خواند.. انگار مادرانِ این رنج، صدها سهراب و محسن و محمد دارند..
در آیینه قوم سفاکان، از خوش خیالی شان، عق می زنم. که به گمانشان با بستن یک جنایتگاه و چه و چه، دست های خونی شان را فراموش می کنیم..

پناه به خداوندی می برم که هرزگی این قوم را صبور است.. خداوندا، می فهمم که با هر مشتی که به دهان برادران و خواهرانم کوفته می شود، خشم می کنی و درد می کشی.. که از توست تمام تار و پودشان. خداوندا، چگونه طاقتمان را به صبرت محک می زنی؟ خدایا، یادم نرفته چشمهای خیسی که " ارحم ضعف بدنی و رقت جلدی" را برای تو، و فقط برای تو، زمزمه می کرد. خدایا، چگونه می پسندی که شبانه هایمان با تو را برای این هرزه ها بخوانیم؟ می بینی؟ در بازار نام توست که شرف می فروشند این بی شرفان... نپسند خدایم..

غصه می خورم. می گریم. نمی گندم.

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 21:45

دو دست ظلم و دروغ، گلویم را می فشارد. بغض می کنم، بغضم را فرو می دهم و انگشتانم مشت می شوند.
یاد نقاشی های پدر می افتم. کودکی. پدر استاد کشیدن "مشت"، یک دست گره شده بود.
از تکرار تاریخ خسته ام. از میله ها و زنجیرهای افتخار، از خون.. از محراب و منبری که بوی باروت می دهد، از میزِ قاضیِ بیدادگاه، خسته ام.
شما عریان شدید و کلمه ها نقاب پوشیدند؛ حرف ها در استعاره ها گم شد. باز از چشم نگران مادر ترسیدیم. از ضجه های پدری بر سر نعش دخترکش..
آری ندا را ما کشتیم! برده هاتان نیزه شان بالا بود، انگشت شما پایین!
زمین را سیر کنید، پس ببینید که عاقبت ظالمان چه شد؟
نه آن تخت و نه این منبر.. هیچ یک وفا نمی کنند.
کلاغ ها هم عمر جاودان نمی کنند.


 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 13:18


آقای رئیس جمهور!
شما اخلاق را نه به سیاست که به قدرت باختید. قدرتی که ادعا می کردید برای شما ارزشی ندارد. شما نه هویت خود که هویت دینتان را سیاه و مخدوش کردید. اگر اخلاق اسلام، اخلاق شماست، ارزانی خودتان.
شما که می دانستید متهمانِ خیالتان هرگز بر آن تخت که نشسته بودید و میلیون ها نفر پای آن بودند، نخواهند توانست که بنشینند، از خود دفاع کنند، خود را تبرئه کنند، چطور به خود اجازه دادید با آبرویشان بازی کنید؟
مگر نه اینکه در دین ما آبرو از جان گرانمایه تر و حساس تر و ارزشمند تر است؟ چرا به خود اجازه دادید آبرویشان را بریزید بی آنکه بتوانند از خود دفاع کنند؟
اگر یکی، و فقط یکی از این متهمان خیال شما ثابت کرد که در مورد او اشتباه می کردید، چه جوابی در برابر خداوند خواهید داشت؟ آبروی رفته او را چطور باز خواهید گرداند؟
نه آقای رئس جمهور؛ نه! کاری که شما کردید شجاعت نبود؛ دنائت بود.
مگر نمی دانستید که برای مردم ایران ناموس چه حرمتی دارد؟ چطور به خود اجازه دادید عکس همسر رقیبتان را پیش رویش بگیرید و متهمش کنید؟ قدرت اینقدر برای شما شیرین است؟ که نه حرمت آبرو و نه حرمت ناموس را نگه نداشتید؟
بله آقای رئیس جمهور! عصبیت، نفرت، کینه و خشم، نه فقط چشمتان را که قلبتان را از شما گرفته بود. گمان نمی کردم که روح شما اینقدر فقیر باشد. دعای امام عصر می خوانید و آبروی شیعیانش را در جایی که حقی برای دفاع ندارند، می ریزید.
فقیران شهر چشم به وعده های شما دوخته بودند؛ دریغ! دریغ که نداستند از روح فقیر شما، نان سفره شان دو تا نخواهد شد.
شما به دروغ و تهمت و ریا عادت کرده اید. کاش فقط به همان نمازتان عادت کرده بودید.
درپیش روی میلیون ها چشم، موسوی را به انواع تهمت ها آلاستید و گفتید دوستش دارید!
خرقه دین پوشیدید و آبروی دین بردید!
دولت نماز شب خوان! آبروی انسان ها بیش از قدرتِ محبوبِ شما، می ارزید!
آری! شما اخلاق را، شرف و انسانیت را، به قدرت فروختید.

اما شما آقای موسوی!
چرا نگفتید جواب فقر و تورمی که از دولت او زاده شده، چیست؟
چرا نگفتید تکلیف هفتاد هزار کارگر بیکار شده عسلویه چیست؟
چرا گاز ایران به قیمت بیست سال پیش به هند و پاکستان فروخته شد؟ آن بیت المال نبود؟
دانشجویان دربند جرمشان چیست؟ ستوان شده اند؟!
چرا نگفتید آقای پیامبر! هاله نور زاده توهم تو و چاپلوسی اطرافیان توست؟
چرا امنیت را در ایران برای سرمایه گذاری خارجی بر باد داده اند؟
سیصد میلیارد تومانی که در شهرداری او گم شده کجاست؟ آن بیت المال نیست؟
چرا بودجه موسسه مصباح یزدی، بسیج، و ارگان های همسوی ایشان حدود 200 درصد افزوده شده است؟
ماجرای "مددی" دانشگاه زنجان چه شد؟ چرا تبرئه شد؟ آبروی انسان ها آنوقت ارزش داشت؟
وعده های کوچک شدن دولت، کم شدن هزینه های جاری دولت، دولت هفتاد میلیونی، همه باد هوا بود؟
و ده ها سوال بی جواب دیگر...

اما با این حال باز خوشحالم که هوشمند بودید آقای موسوی. چرا که هرگز فریب استراتژی احمدی نژاد را نخوردید. اگر جواب چرا هایش را می دادید اسیر حربه اش شده بودید و او همان را می خواست. اما هوشمندی شما او را در موضع دفاع قرار داد نه شما را. شما از وقتتان خوب استفاده کردید. و 15 دقیقه آخر را، دقایق برد خود و شکست او رقم زدید. با دلیل او را محکوم به دیکتاتوری کردید. گرچه بسیار نگفتید!
اگر آن هوشمندی شما نبود، مناظره را شما نبرده بودید، احمدی نژاد باخته بود. اما هم او باخت و هم شما بردید.
احمدی نژاد نه مناظره را که خیلی چیزها را باخت.

راستی آقای رئیس جمهور! پشت تو گرم به کدام.....
هیچ! بگذریم..

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 19:1

     انتخابات خرداد 88 اهمیت ویژه ای برایم دارد. ایران امروز من سخت پریشان است. رکود و فقر و تورم، بیکاری و ناامنی، تهدید و تحریم، کوچک شدن در قالب اندیشه های پست، بی برنامگی، تحجر، فاشیسم دینی، دانشگاه پادگانی، و آفت هایی از این دست، سخت بیمارش کرده. بیمارمان کرده..
4 سال گذشت. سالهایی که برای من و بسیاری مثل من عین کابوس بود. از فکر ادامه این اوضاع تنم می لرزد. و بر این اساس این انتخابات را بسیار مهم می دانم و برای عدم تکرار این چهار سال تلاش خواهم کرد.
بزرگانی که من باور دارم، همه بر این عقیده اند که شاهراه برون رفت از این اوضاع مشارکت وسیع در این انتخابات است. البته رسیدن به این راه حل خیلی سخت نیست. نگاهی به گذشته و یک دو دو تا چهار تای ساده فکرمان را باز خواهد کرد.
این نوشته صرفا یک تحلیل و نظر شخصی است که بودنش برایم باید شده بود.
من قائل به گفتمان اصلاح طلبی هستم و بر این اساس نوشته ام حول محور دو کاندیدای اصلاح طلب می چرخد.

اصولا در انتخابات علاوه بر کاندیداها و شعارها و برنامه هایشان، حامیان و تیم کاری احتمالی آن ها که حکم یک شاخص را دارند، از اهمیت بسیاری برخوردار است. از این جهت که در انتخاب و یا بهتر بگویم، در وسواس انتخاب آن ها می تواند نقش مهمی بازی کند. در جناح اصلاح طلبی ایران دو گزینه مهم وجود دارند. میر حسین موسوی و مهدی کروبی.
در برنامه ها و شعارهای تبلیغاتی آن ها که جستجو می کنیم، مهدی کروبی چهار بیانیه مهم و خوب منتشر کرد. بیانیه هایی که هم نام دیدگاه می توان بر آن گذاشت و هم نام "برنامه". برنامه هایی که او را تا حدودی از میر حسین موسوی متمایز کرده است. چرا که بیانیه و شعارهای موسوی بیشتر جنبه دیدگاه دارند تا برنامه. گرچه در ایران برنامه های چند ساله توسعه و سند چشم انداز 20 ساله، شاید تا حدودی ما را از ارائه برنامه های خاص بی نیاز کند. اما بودن برنامه – در تقابل با دیدگاه – کاندیدا را به پاسخگو بودن در اجرای آن ها مجبور می کند اما دیدگاه این اجبار نیک را ندارد. بنابر این به عقیده من برنامه داشتن امتیاز بزرگی است. آن هم برنامه هایی از جنس بیانیه های کروبی.
گرچه هر دوی آنها در بسیاری زمینه ها مثل احیای سازمان برنامه و بودجه، اصول فراموش شده قانون اساسی، حمایت از آزادی های مدنی، حقوق حقه زنان، قومیت ها و اقلیت ها، توسعه سیاست خارجی منطقی و امتیاز آور و ... هم عقیده و هم کلام هستند.
اما از نقطه نظر حامیان، کروبی حامیانی چون سروش و مهاجرانی، باقی و عبدی، ج.کدیور و کرباسچی، ادوار تحکیم و دفتر تحکیم را دارد. و موسوی حامیانی چون خاتمی و حجاریان، آرمین و نبوی، محسن کدیور، مشارکت، سازمان مجاهدین، کارگزاران و ... . نه می توان از این گذشت و نه از آن.
 تیم کاری کروبی از کارشناسان اصلح و بزرگی چون غنی نژاد و کرباسچی و عبدی تشکیل شده اند و تیم کاری موسوی اغلب وزرای قوی اقتصادی دولت خاتمی هستند. گرچه باز هم تیم کاری شان ممکن است شباهت هایی داشته باشند.

اما یک فاکتور مهم دیگر هم در انتخابات این دوره وجود دارد که نمی توان سیاسی اندیشید و آن را ندید. و آن تعریف "اولویت اول" است. همان طور که در اول نوشته گفتم شرایط امروز ایران، بسیار پریشان و خطرناک است. و من اولویت اول انتخابم را "تغییر شرایط موجود به سود اصلاحات" تعریف می کنم. از نظر من چرخش قدرت از دولت فعلی به یکی از دو کاندیدای اصلاحات، یک "باید" بزرگ و فراموش نشدنی ست. که هر تصمیم و انتخابی از فیلتر این "باید" عبور می کند.

طبق تحقیقاتی که من انجام داده ام، در بیشتر شهرهای صاحب رای ایران که می توانند نتیجه را تغییر دهند، رقابت جدی بین موسوی و احمدی نژاد در جریان است. و متاسفانه مهدی کروبی رای سوم را دارد. در این شرایط به شخصه از دو مرحله ای نشدن انتخابات می ترسم. چرا که این دولت هم ابزار برگزاری انتخابات را دارد و هم اینکه هر کاری برای باقی ماندن در قدرت می کند.
در مقابل میزان رای آوری کروبی در تهران به دلیل وجود چهره محبوبی چون کرباسچی بالا حدس زده می شود. چنانچه در تهران که قدرت تغییر رای را دارد رقابت بین کروبی و موسوی جدی ست. از طرفی طبق آمار و تجربه انتخابات گذشته رای مهدی کروبی حالتی پراکنده دارد.
نکته دیگر اینکه با توجه به مناظره های تبلیغاتی پیش رو و بیشتر بودن احتمال برد کروبی در برابر احمدی نژاد در مقابل برد موسوی در برابر احمدی نژاد، و نیز برخی موضع گیری های خاص موسوی، حدس می زنم در روزهای باقی مانده تا انتخابات بخشی – هر چند محدود – از آرای موسوی به صندوق کروبی سرریز شود.

با توجه به این نکات و هایلایت کردن ترس از دو مرحله ای نشدن انتخابات، اجرای دو استراتژی بسیار مهم است:
1- شرکت و دعوت به شرکت در انتخابات حتی با دادن رای سفید.
2- پرهیز جدی از تخریب یا موضع گیری علیه دو کاندیدای اصلاح طلب.
اجرای این دو استراتژی نقش مهمی در تحقق اولویت اول خواهد داشت.


در نهایت با جمع بندی موارد گفته شده و به دلایل مازاد زیر، به نظر من مهدی کروبی کاندیدای اصلح است:

1.      سابقه کروبی در این چند سال برایم روشن کرده که او مرد عمل کردن به حرف هایی ست که می زند. یا بهتر بگویم، مصلحت اندیشی در مرام و فعل سیاسی او کمتر دیده شده است. مخصوصا اگر مصلحتی در تقابل با خواسته اش قرار گیرد، یا نادیده اش می گیرد و یا عنوانش می کند. حقش را می گیرد. این حسن است. نمونه آن جلوگیری از راه اندازی شبکه ماهواره ای خصوصی توسط حکم حکومتی، که او آن را علنا کاری غیر قانونی عنوان کرد.

2.      کروبی آنطور که من شناخته ام، یک مرد سیاسی پراگماتیست است. یعنی قائل به فلسفه عملی و کارهای شدنی ست. و می داند تیرش را از کدام ناحیه به هدفش بزند که کارگر باشد.

3.      کروبی لابی های قدرتمندی برای انجام وعده ها و اقداماتش دارد. به قول سروش کروبی از جنس نظام است! نمونه اش حزبی  که راه انداخت و گسترشش داد؛ روزنامه ای که تا کنون فقط یک روز تعطیل شده است!

4.      وعده ها، برنامه ها و حامیان مهدی کروبی قابلیت به صحنه آوردن آرای خاموش را دارند. با ارائه یک آمار تقریبا موثق بدست آمده از استان های کشور نقش آراء خاموش را روشن می کنم.
اگر تعداد رای کل را 6 بگیریم، تا کنون در بیشتر استان های کشور موسوی صاحب 2 رای، احمدی نژاد 1 رای، کروبی 1 رای، رضایی کمتر از 0.5 رای، و ما بقی تحریم کننده ها بوده اند. یعنی بیشترین آرا تحریمی ها و موسوی هستند. وعده ها و دیدگاه های موسوی خواسته های تحریمی ها را پوشش نمی دهد. در حالی که با وعده های کروبی بخشی از آن ها را می توان به صحنه آورد. اگر مانند 4 سال پیش دست ها و پول های پنهان آقازاده های حکومتی بخواهند نتیجه را در دو سه روز آخر تغییر دهند، آنوقت دیگر دستمان به جایی بند نیست. حتی اگر شده با تشویق به دادن رای سفید، باید انتخابات را به مرحله دوم بکشانیم.

5.      کروبی به دلیل مناصب مختلفی که در طول این سال ها داشته، سرد و گرم چشیده سیاست است. اگر به 4 سال آینده هم نقبی بزنیم خطای کروبی – اگر وجود داشته باشد – قدرت را به یکباره به دست تمامیت خواهان نمی دهد. چرا که عمل شتابزده و اشتباه از سیاست مرد با تجربه ای چون او بسیار کمتر سر خواهد زد.

رای من مهدی کروبی است و برای ریاست جمهوری او تمامی سعیم را خواهم کرد.

درود بر اصلاح طلب عمل گرا، مهدی کروبی.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 15:54

 
  روزهايي را گذراندم كه كشنده بود. شب هايي كه صبح شد و تحمل هر دو را نداشتم. شايد يك ماه؛ كه سالي بر من گذشت. سالي سخت، گنگ و سرد. سرشار از اضطراب و فشار. حتي حالا هم مطمئن نيستم كجاي اين سال كبيسه ايستاده ام. اما يك چيز را خوب مي دانم؛ هر جا كه هستم يك پله بالاتر از ديروزم. مثل بوفي روي شاخه اي كه از ديوارِ هر روز بلندتر است. بوفي كه فقط بالاست. و خوب مي داند كه پسِ هر روز شبي ست. مي فهمد همه چيز گذشتني ست (چقدر اين جمله سنگين است برايم)! ياد گرفته پنجه هايش نمي توانند همه چيز را تا بالاي شاخه بردارند. ديده كه شاخه ها مي شكنند..
ديگر در بندِ "اگر نشود" ها نيستم. خوش است، هر چه شد و هر چه نشد. (شايد ادعاست، و شايد زيادي بزرگ؛ هر چه هست، مي فهمم!) ديگر از زندگي كردن هم نمي ترسم. دستش رو شده برايم. و حالا، تنها دو، سه درد برايم واقعا درد است. و تنها يك چيز، خوش. هنوز از ديدن مادري كه كودكش را در اين سرماي نوپا روي پا مي نشاند و از نامرديِ ما .... بگذريم. تنم كه مي لرزد مي فهمم چه بي دردم! تو هم به دردت خنديده اي؟

  چقدر خوش گذشت آن لحظه كه فهميدم هر چه ساختم كشك بود! وقتي لِه شدم و لذت مي بردم. وقتي صدايي بلند مي گفت: دانستي؟؟ و دانستم. و مي دانم..
وقتي در كمتر از چند دقيقه، ناچار شوي از دلبستگي هايت، هر چه كه هست، بگذري و قبول كني "زندگي همين است." وقتي كنار نيايي و "پيش خودت" كم بياوري. آآخ كه چقدر سخت است اين آخري! باختن. به خود باختن..
ولي با اين همه، باز تهِ دلم شاد است. انگار سينه ام بزرگ شده. انگار از هر چه بر سرم آمده خشتي ساخته ام و يك پله بالا رفته ام. نه كه بهتر شوم. قدم بلندتر شده. در خيابان هاي شلوغ تر هم كه راه مي روم سرم در سرها گم نمي شود..

  دوست نداشتم اين نوشته خوب تمام شود! اما شد... پس بگذار با تو كه خوب تري تمامش كنم. در تمام روزهاي سختم كه كسي ندانست و نخواستم بداند، تو كنارم بودي. با صدايت، تمام قد در كنارم ايستادي و در خسته ترين روزهايم نازم را كشيدي. تنم را كه خسته بود به قلب بزرگت تكيه دادي. آرام شدم. دانستم دلي كه برايم مي زند، مي گيرد، تنگ مي شود، آنقدر بزرگ است كه برايش تمام دردها را بميرم. دانستم آن كه تو را آرامِ قلبم آفريد چقدر دوستم دارد. و دانستم تنها مي توان به او دل سپرد و ايمان داشت. دانستم زير پايم محكم است وقتي نگاهم رو به آسمان باشد! و دانستم نگاهش را چه با لبخند و چه با اخم، دوست تر از هر چيز مي دارم.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 19:28


  به ساعتی که با نگاهت در تنم دویدی، پرت می شوم...

  اصلا دو دل بودم که بروم یا نه.. فکر می کردم عذاب آور است! اما بودن زکریا قصه را عوض کرده بود. چند ساعتی بودیم و برمی گشتیم. همین! (همین؟) – مترو؛ اولین جایی که همدیگر را دیدیم. چه کسی می تواند بفهمد که بعدها بعضی لحظه ها چقدر مهم خواهند بود؟ معرفی شدیم. چقدر همه ساده بودیم. وقتی برای خرید چیزی که یادم نیست، با زکریا، از جمع جدا شدیم، حالم بهتر شده بود.. روز در ساز زدن و خواندن، والیبال، آبان و اردیبهشت، عکس و ساندویچ، آب می شد.. ساده تر می شدیم، هم صحبت. – نفهمیدم چطور شد که داشتیم با هم قدم می زدیم؛ تو و من.. از بقیه عقب افتادیم؟ پیش افتادیم؟ سرِ تو پایین بود؟ اتفاقی بود؟.. نمی دانم. روز می گذشت. انتظارش را نداشتم؛ خوش گذشته بود...
چند ساعت بعد روی تختم بودم. بالای تختم، چسبیده به سقف: "می دونی که بی تو سخته زندگی، اما نگات.. جون سپردن دل منو چه آسون می گیره"…
بعد از آن شب، یک هفته تمام خوش بودم. یک خوشی عجیب و مست. نمی دانستم چه خبر است. شبها تصویر تو و نگاهت، حتی راه رفتن و سر به زیر انداختنت، مدام در کوچه های ذهنم پرسه می زد. می دانستم که تو فرق داری. فرق داشتی.. احمقانه بود حتی دوستت بدارم. بزرگتر از این حرفها بودی (این را حالا می فهمم). لحظه ای هم به آن فکر نمی کردم. نه که نخواهم؛ نمی دانستم. هیچ نمی دانستم. برایم محترم شده بودی انگار. دیگر سعی نمی کردم از کوچه های ذهنم برانمت. گاهی شاید به هم صحبتی با تو اندیشیده بودم. اما..
اما تن من هم لرزید! (یا دلم؟) عکسها. وقتی برای دیدن عکسها از تختم پایین پریدم؛ خنده ام می گیرد وقتی یاد لحظه دیدنت در عکس دسته جمعی مان می افتم. (فقط تو را در تمام عکس ها دیده بودم.) تمام سعیم را کرده بودم که عادی جلوه کنم. این بار که به تختم برمی گشتم، با همه وجود ترسیده بودم. این امکان نداشت. ولی دلم برای "تو" تنگ شده بود. "مزخرف است"؛ آن موقع گفته بودم. آنقدر ساده بودم که نفهمیدم به این می گویند احساس! "مزخرف است". پارسال هم همین جمله کار دستم داد. آن سال هم کار دستم داد. وقتی آن ترس (احساس) را جدی نگرفتم. چه می دانستم؟...

یک بار دیگر، برنامه دیگر.. کجا؟ – حتما می آیم. زکریا هم نبود! یا بود؟ دیگر مهم نبود.. احمقانه تر اینکه هنوز نمی دانستم چه م شده؟
دیدار دیگری دست داده بود.. این بار به وضوح دیده بودم که تو فرق داشتی. فرق داری. دیگر مهم بودی برایم. راستی، چرا به کفش هایم پیله کردی؟ خنده ام می گیرد.. تو هم؟؟ – این بار چقدر سخت گذشت...

چند ساعت بعد روی تختم بودم.. "می دونی که بی تو سخته زندگی، اما نگات..."
تمام آن شب را گریه کردم.. “sweet pain” ؛ محمود گفته بود..
عاشقت شدم..

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 20:8

 

    انگار سنگینی نوشته ای مدام دستم را عذاب می دهد. سایه اش تمام شب با من است. اما این کدام حرف است مرده در قلب من؟ از چه می توان سخن گفت وقتی روزها رنگ عوض می کنند؟ رنگ هایی که چشم را می زند. چشم هایی که ریز می شود و تنگ در دیدن تو و فراخ در دیدن من!
گاه فکر می کنم، همیشه آنچه در گذشته بود، خوب بود؛ بهتر بود. چرا؟ آخر تمام گذشتگان دیروز را بهتر از امروز دیدند! وای بر فردا که امروز، روز خوبش است.. انگار کسی ثانیه های مرا می دزدد؟ در "آونگ خاطره ها" گردن می زنیم! این چه دنیایی ست خدایا؟ "انسان را هماره در رنج آفریدیم".. مرگ آرزوی عزیزانت بود!؟
روزی کشورم را دوست داشتم؛ هم وطنم را دوست داشتم؛ اما حالا..
مجمع دیوانگان شهر را اداره می کنند. مجمع جانیان. روز سیاه، روزیِ سیاه آورده.. آآه! چه می گویم؟ این ها حرف هایم نیست و .. هست. شاید حرف هایم را هم می دزدند؟ تمام حرفم شاید.. آری تمام حرفم یک جمله است..
خسته ام. چقدر خسته ام..

----------------

پ.ن: آونگ خاطره ها نمایشنامه ایست از عباس معروفی.

----------------

مرا ببخش عزیزترینم که به خود حق می دهم!

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 1:3
 

بالینم هر شب برایت جا باز می کند..
هر شب، انگشتانم میان موهایت می درخشند. و برایم شب آغاز می شود؛ زیر سایه امن ابروانت؛ به چشمانت می زنم و در برقش می سوزم دردهای هر روز را..
نگاهم که با هر پلک زدنت می میرد، در لحن نگاه تو از نو زاده می شود، زبان باز می کند، تا خدا قد می کشد..
بند بندِ انگشتانم را گونه ات فتح می کند و با نوازشش، دستانم ترسِ زمستان را از یاد می برند؛ تا نقاشی لبخندت را از بر کنم..
لبانم را بر لبت، هر شب قالب می زنم؛ خنده هایم شبیه تو می شود.. و تار و پودم را از تن تو می تنم هر شب و در تو خلاصه می شوم.. و آنگاه دست های تو، بازوهای تو، که ای کاش زنجیر بودند...

بالینم هر شب با خیالت گود می شود و به خواب می رود..

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده